تبليغاتX
be yourself

be yourself

دوستان و مخاطبان گرامي...

اسباب كشي كاملا انجام شد. زين پس به اين آدرس رجوع فرمائيد:

http://mahdadairy.wordpress.com/

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت22:41توسط مهدا پورمهدي | |

سلام دوستان....

به من به طور واقعي بايد لقب جبهه ي باد! رو داد.

به علت تشديد اصرارهاي دوستان مبني بر اسباب كشي به مملكت غريب(وردپرس) و همچنين، افزايش علاقه ي ما به آنجا، ما در طول هفته ي آتي به آنجا اسباب كشي مي كنيم...آدرس خانه ي جديد متعاقبا به دوستان داده خواهد شد...آقاي ميرزايي اونجا هم بيايد ها!!

خداحافظ بلاگفا!

پ.ن: پست بعدي، آخرين پست و حاوي آدرس خانه ي جديد خواهد بود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت20:40توسط مهدا پورمهدي | |

سلام...امروز به خاطر پافشاری شدیدا شدید(!) چندتن از دوستان(اعم از دیپلمات و سینا و هدی و مکسی) گفتیم بریم توی wordpress یک بلاگی باز بکنیم. ببینیم که اگر طبق گفته ی دوستان ذکرشده در فوق، اینقدر عالی بود و به مذاقمان خوش آمد، از اینجا اسباب کشی کرده و بریم به خانه ای در مملکت غریب. بلاگ رو درست کردیم...ولی از بس آنجا شلوغ و پردود و دم و خارجکی(!) بود، یاد خانه ی اجدادی کردیم و گفتیم... هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه، البته فعلا!!!!

و البته وقتی به خانه ی اجدادیمان فکر کردیم، یاد این شهر هم از هنرمند عزیز، جناب داریوش خان(!) افتادیم که:

بچه ها! این خانه ی اجدادی است                               گشته ویران تشنه آبادی است

 خسته از شلاق استبدادی است                               مرحم دردش کمی آزادی است

بدین ترتیب، فعلا بنده در بلاگفا می مونم و این وبلاگ رو عزیز خواهیم داشت(فعلا!)

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت16:50توسط مهدا پورمهدي | |

امشب، شب عاشوراست...شب شهادت فرزند فاطمه...

شايد خيلي هايي كه دارن اين مطلب رو مي خونن، همشون رنگ محرم هستن الان... شايد خيلي هاشون با شنيدن روضه ها و ... اشكشون درمياد و كلي آه و ناله سر ميدن-گيريم كه اشكاي خيلياشون از سر ريا هست- ولي من برخلاف شهر، برخلاف كشورمون، برخلاف حتي ارمني ها كه به خاطر احترام خاصي كه نسبت به حضرت عباس دارن و براش كلي مراسم و نذر و ... ميگيرن، اصلا رنگ محرم نيستم...با لباس مشكي رابطه م افتضاحه... به هيچ وجه من الوجود اشكي از اين چشمم سرازير نميشه...برام يك داستان معمولي و تكراريه... نمي تونم دركي از محرم داشته باشم... من الانم كه دارم مي نويسم-بهتر بگم: "تايپ مي كنم"- اصلا حال و هواي غم و عزاداري ندارم.تنها حسي كه محرم براي من داره، اينه كه وقتي كه توي ماشين مي شينم كه بريم خونه ي مامان بزرگ، وقتي كه دسته ي عزاداري از كنارمون رد ميشه، با شنيدن صداي طبل ها، قلبم مي لرزه...

محرم براي من درهمين شنيدن صداي طبل و لرزيدن دلم خلاصه شده و غذاي نذري كه مادرم به زور تبرك مي دهد تا بخورم( حتي اگر ميل به خوردن نداشته باشم ) و اينكه نمي توانم تا 40 روز بعد لباس قرمز يا نارنجي بپوشم چون مردم جوري به من نگاه مي كنند كه انگار يزيدم. و اينكه تا مدتي از آهنگ و شادي و فعاليت عادي خبري نيست...

آيا محرم همين است؟؟ چرا اشكم در نمي آيد؟؟ چرا با ديدن مرگ زيبا و از سر دلسوزي يك كاراكتر در فيلم، گريه ام مي گيرد... اما با بارها شنيدن اين تراژدي، نگريسته ام؟ اشكال از كجا سرچشمه مي گيرد؟؟؟ كجا؟



باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت21:54توسط مهدا پورمهدي | |

خيلي از روزا به خودم ميگم اصلا من براي چي زنده هستم؟ به چه دردي مي خورم؟ اصلا هيچكس به من اهميت نميده. براي هيچكس مهم نيستم. فرداش نظرم راجع به همه چي تغيير ميكنه... مي بينم كه رفتار اطرافيانم به نظرم اونجوري كه ديروز فكر مي كردم، بد نيست.

در طول همين عمر كوتاهم كه برام داره خيلي سريع مي گذره و امدوارم خدا زيادش كنه...جدي ميگم خيلي زندگي كردن رو دوست دارم... به شرطي كه آزاد باشم.

داشتم مي گفتم: در طول اين زندگي 14 و خورده اي ساله اي كه داشتم بارها تغيير عقيده داشتم. يه روز تو دلم به طرف فحش دادم و روز بعد گفتم نه بابا آدم باحاليه...

شايد ما آدما بايد تو رفتارمون بايد بيشتر تجديد نظر بكنيم. شايد همه چيز اونجوري نيست كه من مي بينم. عمو عباس چه جوري مي بينه؟؟ فلاني عقايدش چيه؟ خيلي از اختلافات و مشكلات ما كه زندگي رو نابود و عين زهرمار مي كنن، سر همين فكر نكردنه. و اينكه جواب سوالهاي بالا براي هركسي مشخصه:

تو زنده اي...براي خودت...پس زندگيت رو بكن...بذار دنيا هر جور كه ميخواد بچرخه...و بدون كه خيلي بدردبخور و دوست داشتني هستي... به شرط اينكه اول خودت رو بشناسي و دوم اينكه به اين باور برسي كه ديگران هم تو رو مي شناسند. چون اگه كسي تو رو نشناسه، دليلي براي دوست داشتن تو و اهميت قائل شدن برات نداره.


کارهای تکراری ما نشان دهنده شخصیت ماست.

ارسطو

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت13:22توسط مهدا پورمهدي | |

سلام.

امروز مکانیک خوب...ok،خوب بود!

می خوام ازتون یک سوال بپرسم:

اگر می تونستید در زمان سفر کنید(حالا یا به جلو یا به عقب، فرقی نداره)، چی کار می کردید؟؟

جواب خودم اینه:

1. من می رفتم به آینده و میدیدم که با عزیزانم چه رفتاری خواهم داشت و چه چیزی رو مسبب میشه و در حال، ازشون جلوگیری می کردم. و همچنین اگر می فهمیدم مرگم کی هست، ازش فرار نمی کردم، بلکه آماده می شدم. برایان تریسی یک کتاب داره به" اسم قورباغه را الان قورت بده!" و میگه که یک کاری هرچقدر هم که تلخ و سخت و بد باشه، همین الان و انجامش بده و تمومش کن تا بره و دیگه برنگرده و کارایی رو که پشت گوش میندازیم رو به یک قورباغه تشبیه کرده که هرچقدر هم بدمزه باشه، چون باید الان بخوری، همین الان بخورش! و من تا الان اینو نخوندم. باید یک زمانی در نظر بگیرم و مطالعه ش کنم! بالاخره که قراره بمیری. ازش فرار نکن. آماده شو!

2. می رفتم به آینده و از تمام اختراعات و اکتشافات مطلع می شدم و برمی گشتم و برای راحت تر شدن زندگی ازشون استفاده می کردم. فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه. اگه رسید ویرایش کرده و اضافه می کنم! خوشحال میشم شما هم در کامنتها جواب این سوال رو بنویسید.

پ.ن: جمله ی امروز رو به افتخار آقای میرزایی گذاشتم.

شب بخیر.


هرگز فردی ولو بسیار نادان را ندیدم که از وی چیزی نتوانسته ام بیاموزم .

گالیله

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت20:23توسط مهدا پورمهدي | |

سلام.

الان یک دو ساعتیه از وقتی بیدار شدم توی انجمن لاستم. امروز مدرسه تعطیل بود و فردا هم آزمون مکانیک داریم.(آقای میرزایی مخلصیم!)

باورتون نمیشه، دیشب که خوابم برد تا خود ۱۰ صبح که بیدار شدم، داشتم خواب لاست رو می دیدم. حتی آینده رو دیدم. یعنی قسمت هایی که هنوز پخش نشده ان. نمی دونم واقعیت بودن یا نه؟!

همینطور که خانم ساحل هم توی کامنت های پست قبلی گفتن:"خوابمون هم شده لاست!"

خداوندا، به من صبر بده تا این ۲۱ روز و ۹ ساعت باقی مانده رو تحمل کنم.(البته مدت زمان لازم برای دانلوداز اینترنت پس از پخش اپیزود اول رو هم به بهش اضافه کن)  


من نمی دانم که چرا می گویند:« اسب حیوان نجیبیست.» یا «کبوتر زیباست.» و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد.
چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.
سهراب سپهري

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت12:27توسط مهدا پورمهدي | |

سلام دوستان.

شايد 10-20 سال پيش، مردم ايران زياد با فيلمها و سريال هاي خارجي ارتباط نداشتند. اما طي اين 5-10 سال گذشته، با توجه به ضعف چشمگير سينما و تلويزيون ايران و با توجه به وجود ماهواره و ...كه اكثر مردم هم از اين دستگاه ها بهره مند هستن، توجه مردم(و به خصوص جوانان) به سريال هاي آمريكايي جلب شده. سريال هايي كه سناريو، موسيقي، كارگرداني و نقش آفريني هاي درست و كاملي دارند و اگر با فيلم و سريال هاي ما مقايسه بشوند، به مراتب در درجات بالاتري قرار مي گيرند.

امروز ميخوام درباره Lost براتون بگم. روياي من و خيلي از دوستان هم وطن من كه عاشق اين مجموعه ي تلويزيوني هستند.




اين سريال آمريكايي ساخت شبكه ي abc هست و تابه حال 4 season(فصل) اون ساخته شده و فصل پنجمش 22 روز ديگه آغاز به پخش مي كنه.

اين سريال داستان مسافران پروازي از سيدني به مقصد لوس آنجلس هست كه در نزديكي فيجي، در يك جزيره ي گرمسيري سقوط مي كنند. اما اين جزيره خيلي عجيبه.

فيلم به حدي زيباست كه آدم رو معتاد مي كنه. به طوريكه من از انتظار فصل 5،4 فصل قبلي رو سه بار كامل ديدم و الان هم دارم براي بار چهارم مي بينم. شايد بگيد من ديوانه هستم. اما كسي كه لاست رو ببينه، شب و روزش ميشه لاست. من از شخصيت و ها داستان سريال چيزي براتون نمي گم. اما ميخوام بهتون يك سايتي رو معرفي كنم كه بهترين و كامل ترين انجمن و مرجع لاست در ايران هست. هم لينك اين سايت در لينك هاي من موجوده و هم بنر تبليغاتي سايت رو در كنار وبلاگ داريم و مي تونيد با كليك بر روي لوگوي سايت، وارد انجمن بشيد. من هم مدتيه(از 8آذر 87) عضو اين سايت هستم. همچنين ما در اين سايت يك مجله ي اينترنتي لاست منتشر داريم مي كنيم. شماره ي يك بعد از امتحانات منتشر خواهد شد و اما شماره ي صفر كه آزمايشي بود، براي دانلود در اينجا قرار مي گيرد(حجم فايل PDF=13.5 MB) شما با خوندن شماره ي صفر-شماره ي آزمايشي- مي تونيد درباره ي Lost اطلاعات بيشتري كسب كنيد. همچنين درصورت درخواست شما، اطلاعات بيشتري برروي اين وبلاگ، قرار خواهد گرفت.

دانلود شماره ي صفرم مجله ي اينترنتي iLOST:

http://rapidshare.com/files/174930400/iLost_00.pdf

به قول يكي از دوستان كم پيدا در انجمن كه ميگه: Lost is not just a show."



انسان سه راه دارد. راه اول از اندیشه می گذرد. این والا ترین راه است. راه دوم از تقلید می گذرد. این آسان ترین راه است. راه سوم از تجربه می گذرد. این تلخ ترین راه است.

کنفسیوس

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت19:18توسط مهدا پورمهدي | |

سلام.

اين اولين بدون شرحه. برداشت با خودتون:

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت16:44توسط مهدا پورمهدي | |

سلام.

اين اولين وبلاگ من نيست. اما اميدوارم اونقدر خوب در مسير خودش پيش بره كه مجبور نشم ولش كنم و بتونه آخرين وبلاگ من باشه.

من مهدا پورمهدي هستم. متولد 28مهر 1373 در تهران. در علامه حلي 2 تهران(تيزهوشان) درس مي خونم و عاشق شيمي و فيزيكم. هدفم هم اينه كه در آينده، مكانيك، مخابرات يا مهندسي پليمر بخونم و (يا موازي يا جدا از اينها)، نويسندگي.

فوتبال محبوب ترين ورزشمه. تيم هاي محبوبم هم منچشتر يونايتد و رئال مادريد و رم و بايرن مونيخ هستن. توي ايران هم پرسپوليس رو دوست دارم. از بين تيم هاي ملي هم، به ترتيب ايتاليا، هلند، اسپانيا و آرژانتين رو دوست دارم. اما توي هيچ ورزشي مهارت خاص ندارم. متوسطم.

من شب و روزم با اينا مي گذره:

تماشاي سريال آمريكايي Lost، بازي هاي اكشن اول شخص، Fifa، بازي هاي Adventure، گشت زدن توي اينترنت(به خصوص Lost.ir) و اگر وقتي بمونه درس و خواب!

خيلي زياد به دوستام اهميت مي دم. البته دوستي بايد دوطرفه باشه...

من علاقه اي به زندگي در ايران ندارم. و البته به شدت هم مسافرت رو دوست دارم. به شرطي كه مسافرت با كسايي باشه كه دوستشون دارم يا براشون اهميت قائلم. اصلا هم از صله ي رحم خوشم نمياد.

خوب توي اين وب نوشت، شما پست هايي رو مي خونيد كه همين جوري از روي ذهنم ميان روي كيبورد. راهنما، نقد، خاطرات، دست نوشته، داستان و ...

اميدوارم كه سرگرم كننده و پندآموز باشم براي دوستان مجازي! يا حق.

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت22:8توسط مهدا پورمهدي | |